تبليغاتX
خودکار سياه

خودکار سياه

هر چه می خواهد دل تنگت بگو

محل کار قبلیم یه راننده داشتیم

خدا بیامرزدش

یه روز که برای انجام کار اداری

با هم رفتیم بیرون

جلوی در یه خونه

از این پلاکاردای تبریک حج زده بودن

یه چیزی گفت هیچ وقت از یادم نمی ره

گفت: این یارو تا قبل از اینکه بره حج و حاجی بشه

احتمالا آدم خوبی بوده باشه که خدا طلبیده و بردتش

ولی الان که حاجی شده

دروغ می گه

سر مردم کلاه می زاره

تهمت می زنه

زن دوم و سوم و .... می گیره

ربا و ریا و .....

البته یه تسبیح هم همیشه تو دستش می گیره ها

نمی گم حرفش ۱۰۰٪ درست بوده و شامل حال همه می شه

ولی خیلیا تا یه حاجی می یاد پش بند اسمشون

.....

بگذریم

حاجی جون زیارت نیویورکت مبارک

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 7:40 توسط | |

episod1

آدامس خرسی که می خریدیم

اون عکسش هست که مثل برچسبه

زبون می زدیم

و روی مچ دستمون هم تف می زدیم

بعد اون رو میذاشتیم روی محل تف و مفی

جای یه عکس که معلوم هم نبود چی هست

روی دستمون می موند

درسته بچه بودیم

ولی اولین چیزی که بعد از این کار

به ذهنمون می رسید

یا اونی که این کار رو می کرد بهش می گفتیم

این بود:

برای وضو اشکال داره و ...

خب بعضی ها هم بی خیال این مسائل بودن و هستن ....

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

episod2

یه حاجی بود

یه گربه داشت

گربه اش رو خیلی دوست می داشت

یه روز حاجی رفت گوشت خرید

اومد خونه گوشت و گذاشت

گربه اومد گوشت رو خورد

حاجی زد گربه رو کشت

روی سنگ قبرش نوشت

یه حاجی بود

یه گربه داشت

گربه اش رو خیلی دوست می داشت

یه روز حاجی رفت گوشت خرید

اومد خونه گوشت و گذاشت

گربه اومد گوشت رو خورد

حاجی زد گربه رو کشت

روی سنگ قبرش نوشت

یه حاجی بود .....

.....

.....

==========================================

نتیجه ۱+۲=

یه چیزی به اسم انرژی هسته ای 

معلوم نیس چطوری

با تف و مف و ..... درست کردن

که سالیانه ساله داره پدر صاحابمون رو در می یاره

اونایی که یه ذره دغدغه دارن می گن

بابا جان این عواقب داره، این تحریم ها الکی نیستن و ...

اونایی هم که بی خیالن گوششون به این حرفا بدهکار نیست و

فقط بیچارگی ما رو بیشتر می کنن

حالا کاشکی به یه جایی هم می رسید

ولی مثل قضیه گربه و حاجی 

همه اش داریم دور خودمون می چرخیم

و هیچ نتیجه ای جز ....

 نوشت: اگر جمله بندی ها مشکل دارن بذارید به حساب  آلودگی

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 8:45 توسط | |

نمی دونم چرا ما ایرانیا همه اش در حال تکذیب و انکاریم

مثلاً

قبل از امتحان از هرکی می پرسی خوندی یا نه؟

طرف با اینکه کل کتاب و جزوه و .... ترکونده با کمال صداقت می گه:

به جون خودت اگه لای کتاب و باز کرده باشم

--------

در مورد مسابقه فوتبالی که روز قبل پخش شده وقتی حرف می زنی (معمولا در مورد بازی های لیگ برتر ایران این اتفاق می یفته)

یارو نشسته بازی و با بحث کارشناسی و پیام بازرگانیای قبل و بعدش نگا کرده ها

می گه: بازی رو ندیدم ولی ...

شروع می کنه همه بازی رو تفسیر و تعریف کردن

-------------

سریالهای آبکی تلویزیون رو واو ننداز نگا می کنه

ازش که می پرسی یا بحث می شه میگه:

من که خیلی وقته قید تی وی رو زدم و اصلا نگا نمی کنم

---------------------------------

ماشین میخره بهش میگی مبارک

میگه مبارک چی؟؟؟ کی قسط و بدهی بالا آوردم تا خریدم

----------------------------------------------------------

به یکی که میگی وضعت خوب شده

یا پولدار شدی

یا حتی بهش میگی خوشحالی، سرحالی

انگار بهش فحش دادی و سریع واکنش نشون می ده

نمی دونم پولداری و سرحال بودن مگه بده؟؟؟

-------------------------------------------------------------------------------------------

و ......

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 7:42 توسط | |

ماه رمضونا

هیچ وقت یادم نمیره که روزه هستم

و اشتباهی چیزی بخورم

ولی تا یه مدت بعد از ماه رمضون

همه اش فکر می کنم روزه هستم و

هیچی نمی خورم

حتی موقع وضو گرفتن هم دهنم رو چفت و بست ...

******************

چند روز تعطیلی رو رفتیم مسافرت

شهرکرد

اصفهان

یزدان شهر

ویلاشهر

سامان

...

جاتون خالی

خوش گذشت

***********************

الان بیشترین چیزی که بهش فکر می کنم

خواب

هست

************************

خدا رو شکر چند روزی از

اخبار

ورزش

سیاست

دکی

مشایی

پرسپولیس

استقلال

فولاد

صنعت

....

از همه و همه بیخبر بودم

***************************

 بعدا نوشت: با تشکر از مامان آراد و طعم شیرین دو دقیقه، موارد تذکر داده شده اصلاح شد. (ممنون)

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 11:4 توسط | |

یادتونه تو درس علوم یه چرخه طبیعی داشتیم که توی طبیعیت معمولا بزرگا کوچیکا رو می خوردن و ...

اول برج/سوپر مارکت:

۲ تا چیپس فلفلی

۱ سرکه نمکی

۲ تا پفک موتوری

۱ کرانچی آتشین

۲ تا استوایی

خودم: آقا اینا چی هستن؟

فروشنده: عصاره ی یه گیاه چینی

خودم: چه قیمتن؟

فروشنده: ۵۵۰۰

۱ دونه عصاره گیاه چینی

۱۰-۱۲ تا کیک

۱ اوربیت اوکالیپتوس

لواشک-ترشک و ....

+++++++++++++++++++++++++

اواسط برج/ سوپرمارکت:

۱ چیس فلفلی

۱ سرکه نمکی کوچیک

۱ موتوری

۲ تا لواشک

۱ آدامس شیک

خودم: آقا استوایی چه قیمته؟

فروشنده: ۷۵۰

خودم: یه آب معدنی بده

++++++++++++++++++++++++

آخر برج/ سوپر مارکت:

نه ببخشید در حال رد شدن از جلوی سوپر مارکت

خودم به خودم: آخه خاک بر سرت کنن این همه میگن چیپس و پفک نخورین تو آدم بشو نیسی؟؟؟

توی کرایه تاکسیت زائیدی میری عصاره گیاه چینی می خوری؟؟؟ بچه شدی لواشک میخری؟؟؟ آدامس اوربیت مگه نمودنی ماله صهی و نیستاس و حروم هست، می خری که چی بشه آخه؟؟؟؟

حالا یه نگا به جیبت بنداز، ۱۴-۱۵ روزه تار عنکبوت بسته توشون و شپشا دارن دو گل کوچیک بازی می کنن

و این چرخه طبیعی کارمند و کاسب ادامه دارد.....

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 22:48 توسط | |

سریال جراحت که معرف حضور همگان هست

حداقل زمان افطار اجباری باید نگاش کرد دیگه

تلویزیون بیمارستان که داره جام جهانی رو نشون میده

یعنی زمان تابستون هست

حالا تو این تابستونی

دم به ثانیه بارون می زنه

اونم از نوع شلاقی

پس این همه گلایه از کمبود آب و

توصیه به صرفه جویی در مصرفش برای چی هست

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 16:26 توسط | |

یه سئوال داشتم

کمکم کنید ممنون می شم

میگم:

تخمه ی آفتابگردان رو چطوری مغر می کنن، بعد بسته بندی و آخرش میفروشن؟؟؟

من که نخوردم تا حالا

شما اگه خوردین احساس نمی کنین یه سری مزه های ....

 

شاید نوشت: احتمالا نیروی افغانی زیادی در این زمینه مشغول به کار شدن و دولت افغانستان کمال تقدیر و تشکر رو از ما بعمل خواهد آورد.

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 11:12 توسط | |

داشتن

                      خواب راحت

       بهتر از

                                                    داشتن

                                جای خواب راحت

                 است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 21:53 توسط | |

قطار زندگی در حال گذشتن است

برای ثانیه های قبل دست تکان بده

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 8:59 توسط | |

۱۰-۱۲ سال پیش

بخشهای مختلف خبری ایران

اینطور که یادم می یاد بیشتر خبر ساعت ۲۱ بود

که اکثر مردم پای گیرنده هاشون بودن

اگه نگم هر شب

ولی هر ۲-۳ شب یه خبر نشون می داد

از افریقا

که

یه عده افریقایی سیاه پوستِ لاغر مردنی

که استخون دنده هاشون رو می شد به راحتی شمرد

پشت یه کامیون جمع می شدن

تا جیره غذاشون رو بیگیرن و بخور و از گرسنگی نمیرن

خیلی دلم به حالشون می سوخت

 

حکایت، حکایت ایران خودمون هست

فقط کامیون جاش رو به دستگاه خودپرداز داده

باید مثل بدبختا بریم و جیره ماهیانه بگیریم

 

دلسوختانه نوشت: کار من چون همه اش با نت هست اکثر همکارا می یان و می خوان برای گرفتن یارانه شماره حساب ثبت کنن. خیلی حالم گرفته می شه وقتی می بینم طرف سردرگم بعد چندسال کار حالا میاد میگه بیا برام شماره حسابم رو تو رایانه ثبت نام کن. از اون بدتر اینکه میپرسه حالا بعد چی می شه؟ چقدر می خوان بدن؟ اوج نامیدی و درموندگی رو می شه تو نگاش و صداش و وجودش دید. یاد اون افریقایی می یفتم.  

واقعا توی این مملکت واژه برنامه ریزی بی معنی ترین، نامفهوم ترین، گنگ ترین و .... کلمه است.

 

نوشته شده در شنبه نهم مرداد 1389ساعت 8:41 توسط | |

حال و روز این روزهای من رو در این پست بخوانید

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389ساعت 14:21 توسط | |

یه توصیه، سفارش، تذکر، خواهش، درخواست یا هر چیز دیگه ای اسمش هست

روی صحبتم با خانمها و تا حدود زیادی دختر خانمهاست

باباجان

هنگام خرید مانتو

یه مقدار به ابعاد بدن و

هیکل خودتون هم توجه کنید

قرار نیس که اون مانتویی که تن مانکن دیدین

یا

اونی که تن جاری مینا خانم بود اون روزی که رفته بودین سفر

یا

مانتوِ  هست که عروس صغری خانم می پوشه می یاد ختم انعام

یا ....

به شماهم بیاد و ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 7:58 توسط | |

تولدت مبارک

عزیز دلم

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 0:31 توسط | |

روزی خواهد رسید

که شیطان فریاد برآورد

کو آدمی

که بر او

سجده

کنم

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 7:33 توسط | |

میان ترم ریاضی بود

اول جلسه همه مرتب سر صندلی نشسته بودن

قول و قرارها و توافقات لازم صورت گرفته بود

مراقب کی بود؟؟؟؟؟؟

حضرت آقای مبارکی

وای که چه مرد دوست داشتنی و با مزه ای بود

تنها مشکلش خنده دار بودنش بود

تلفظ حرف س - ز  که آدم رو روده بر می کرد

القصه

هنوز در حال توزیع برگه ها بود

که یادداشتهای امداد غیبی

از توی آستین و جوراب و ... بیرون اومد

خب هر کدوم از بچه ها یه مبحث رو همراه داشتن و نوشتن

و حالا به مرحله تعویض برگه ها رسیدیم

این قسمت یکی از مهیج ترین و البته خنده دار ترین قسمتها بود

چون مبارکی بینوا که حداکثر میدان دیدش یک متر و نیم بود

هاله ای از انسانها رو در حال جنب و جوش می دید و

دائم تکرار می کرد

سرت تو برگه خودت باشه

غافل از اینکه

این برگه ای که داره ازش یاد می کنه

برگه خود طرف که نیس 

برگه یه بنده خدایی که حداقل ۷-۸ صندلی باهاش فاصله داره هست

سرتون رو درد نیارم

طبق برنامه ریزی قبلی بعد از اینکه

همه مطمئن شدن از گرفتن نمره مورد نظر

آرش از جلسه بلند شد و رفت بیرون و چند دقیقه بعد اومد و

به یه بهونه الکی شروع کرد با مبارکی صحبت کردن

همینطور که مبارکی بین در کلاس و راه رو داشت صحبت می کرد

بچه ها هم در حال پس گرفتن برگه هاشون بودن

بلند شدم و گفتم جون هر کی دوست دارید برگه من دست کیه؟؟؟؟

مبارکی هم برگشت و یه نگاه کرد و هیچی نگفت

اینجا بود که متوجه شدیم میدان شنواییش هم مثل میدان دیدش هست

و از آن پس بود که دعای قبل از هر امتحان بچه ها این بود

خدایا به لطف و کرمت قسم

مبارکی مراقب جلسمون باشه

آمین یا رب العالمین

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 12:18 توسط | |

 خودکار سیاهم رو برداشتم با یک برگ از دفترکاهی رفتم و زیر آلاچیق خلوتم نشستم

همینطوری شروع به نوشتن کردم. اولش بنظر خودم دارم دست نوشته می نویسم شایدم یه سری خط خطی های عاشقونه واقعا نمی دونم آخه توی زیگزاگهای ذهن من به همه چیز برمی خوری از هر جنسی، بی قراری، از روزگار بی کسی گاهی هم یک سبد تازگی اون وسطا پیدا می شه و بیشتر وقتا هم دل نوشته های من بودن که نگاشته می شدن.

بعضی وقتا از خودم و خدای گلم نوشتم اینجا بود که به آرامستان می رسیدم. خلاصه اینکه همه جوره نوشتم و نوشتم تا طعم شیرین ۲ دقیقه حضور در کنار دوستان رو همراه با نوشیدن یک استکان چای شیرین حس کنم.

البته گاهی اوقات هم به تلخی قهوه نوشتم و دل ها رو آزردم ولی ای کاش صدای من و فنچم یا آواز قویی که از دور دستها به گوش می رسه این دل آرزدگی رو برطرف کنه.

به نام عشق آغاز کردم و در غروب غمهاغروبی که ستاره من هم غبار غم بر چهره اش نشسته به این امید دارم که طلوعی دوباره در انتظار توست، طلوعی که شعر و غزل هم نمی تونه توصیفش کنه.  

 

مهمونا توی ادامه مطلب جمع شدن شما هم تشریف بیارین

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 18:59 توسط | |

امتحانات

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 22:19 توسط | |

اون دوست داشتنی رو دوست دارم

که بخاطر اونی که دوستش داری

از اون کارهایی که دوست داری

دست برداری

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 14:56 توسط | |

یه دوست عزیزی دارم

که توی یه کشور اروپایی زندگی می کنه

این دوست خوب ما

توی آزمایشگاه یه کارخانه تولید لبنیات کار می کنه

در مورد کارش که صحبت می کردیم

می گفت:

اینجا هوا که سرد می شه و فصل سرمای شدید که می رسه

همه کارخانه های تولید لبنیات موظف هستن که به محصولاتشون

ویتامین C اضاف کنن

 

بخدا راست می گما

اصلا نگفت فقط توی پایتخت اون کشور این اتفاق می یفته

گفت توی همه شهرها و روستاها و ... این طرح اجرا می شه

========================================

در خبرها شنیدم که ایران با روسیه جهت حل مشکل و معضل گرد و غبار

معلق در هوا مذاکره کردن

**********************************************

واقعا دارم عدالت علوی و دولت عدالت محور رو به عینه حس می کنم

فقط نمی دونم چرا انقدر حسش دردناکه و درد داره [از درج شکلک معذورم]

 

هیچی نوشت: هیچی

نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 9:45 توسط | |

اینجا محل خرامیدن سبک بالان است

با وضو ورود شوید

اینجا خرمشهر است

ممد نبودی ببینی

شهر آزاد گشته؟؟؟؟؟؟

خون یارانت پر ثمر گشته؟؟؟؟؟؟؟

باز سوم خردادی دیگر رسید

باز مصاحبه ها شروع شد

مدعیان آزادیت صف کشیده اند

خرمشهر را خدا آزاد کرد

من هم می گویم خدا آزاد کرد

شهدای بیت المقدس هم می گویند خدا آزاد کرد

جانبازان هم می گویند خدا آزاد کرد

آن بچه های یتیم شده در جنگ هم همین را می گویند

ولی خدا فقط خرمشهر را آزاد کرد

و بعد از آزادی آن را رها کرد؟؟؟؟؟؟

نمی دانم

 

کجایند آنان که با پوتین های سیاه خود

روی خاک این سرزمین مقدس

با لباسهای خاکی و لبهای خندان

عکس ها گرفتند

و حالا

با استناد به همان عکسها، پستها را گرفته اند

ولی از خرمشهر سراغی هم نمی گیرند

 

نمی دانم

مقصود فقط وجود خرمشهر و

 اسیر رژیم بعث و صدام نشدن فرزندان این دیار  بود؟؟؟؟؟

حال اینکه اکنون اسیر بیکاری، اعتیاد، بی سوادی و .... شده اند

آیا خرمشهر به اندازه اسم خلیج فارس ارزش ندارد؟

آیا ممدها اگر بودند از این وضعیت راضی و خوشنود بودند؟؟؟؟

مطمئنا اگر بودند نمی گذاشتند حال و روز خرمشهر این چنین باشد

 

بخدا قسم

یوسف هورهایی که می آیند

بخاطر ۲ ساعت اشک و رژه و عکس روزنامه کنعانیان نیست

بعد از سالها می آیند تا بگویند

خون و جان ما برای آن قدا شد که

خرمشهر، خرم و آبادان، آباد شوند

 

من می دانم و خوب می دانم

زخم ۳۰ ساله بر تن داری و هنوز در جای جای تنت نمایان است

ولی مرهمی شده ای برای مقاصد سیاسی

افسوس و چند صد افسوس

که در سال فقط ۱-۲ روز خرمشهر

در خاطره ها مرور

و بعد از آن به خاطره ها می پیوندند

...

 

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 0:33 توسط | |

«مردم خوزستان دیگه به گرد و خاک عادت کردن»

این بخشی از جواب معاون ستاد بحران وزارت کشور به سئوالی در مورد گرد و خاکهای شدید استان خوزستان بود.

آخه یکی نیس بهش بگه آقای نسبتا محترم

بچه های  ۸-۹ سال و ۱۰-۱۲ ساله، بیماران ریوی و تنفسی، افراد مسن و .... چرا و طبق چه منطقی باید به این هوا عادت کرده باشن.

از اون گذشته افراد سالم و جوونا هم با این هوا دچار هزار و یک مرض می شن.

نمی دونم چرا مردم تهران به برف عادت نمی کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟......؟؟؟؟؟

طبق منطق این آقا

عزیزان ما در استان گلستان و استانهای شمالی کشور باید به سیل عادت کنن

هموطنان خوب ما در کرمان اگر زلزله اومد انتظار تعطیلی نداشته باشن

دیگه باید عادت کرده باشن

 

..... نوشت: این رو میگن منطق در حد سوسک

راسی نوشت: این آقای کاملا منطقی میگفت که این خاکها برکت دارن چون از کربلا می یان

نوشته شده در پنجشنبه سی ام اردیبهشت 1389ساعت 10:26 توسط | |

بابا نان داد

سخت ترین درس برای

دخترک گل فروش

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 8:41 توسط | |

ماشین رو روشن میکنم

آمپر دماش به نصف میرسه

خب حق داره تو این گرما

شیشه ها رو پایین می کشم

حرکت

چند دقیقه میگذره

می بینم نه بابا

باد داغی که به صورتم می خوره

کلافه ام می کنه

یه نگاه به دریچه های کولر می ندازم

توی اون دریچه ها

چهره اخموی رویانیان رو می بینم

دریچه جفتیش هم

دکی جون با اون خنده ملیح رو یادم می یاره

که دارن تذکر می دن

آدم خنگ تو توی ایران داری زندگی می کنی

که من رئیس جمهورشم

الان بهت ۸۰ لیتر بنزین دادن

سری بعد که شد ۶۰ لیتر می خوای چیکار کنی؟؟؟؟؟؟

همون جا محاسبه میکنم

خب الان انقدر لیتر بنزین دارم

اگه انقد لیتر تا فلان روز مصرف کنم

می مونه ۳ لیتر

در نتیجه مجبورم

۴۰ روز آخر رو بنزین آزاد بزنم

ولی گرمای هوا این چیزا حالیش نیس

جای کمربند ایمنی رو

روی پیراهنی که تازه خریدم

حک کرده

دوباره به دریچه های کولر نگاه میکنم

تنها نتیجه ای که می گیرم اینه که

باید درشون رو گِل گرفت

به هیچ دردی نمی خورن

--------------------------------------------------

ما که در دریچه رو گِل گرفتیم

ولی در دهن اونایی که میگن

کشور ظرفیت ۱۵۰ میلیون آدم رو داره هم

باید گِل گرفت

 نوشت: آمپر ماشین همون نصف موند ولی من آمپر چسبوندم

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 7:54 توسط | |

این روزها جو ادارات

همه مبتنی بر همت مضاعف و کار مضاعف شده

همه در تکاپو و تلاشن که این امر محقق بشه

در همین راستا

رئیس جمهور هم نوع برخوردش با همتای امریکاییش

شدیدتر شده و بهش می گه:

گنده تر از تو هم نمی تونه هیچ کاری کنه

بشین با حال نداری و ...

این وسط باید به فعالیتهای چشمگیر و درخور توجه

رفیق شفیق آقای دکتر هم توجه داشته باشیم

البته ایشون از مدتها قبل این شعار رو به مرحله عمل رسونده بودن

آخه ایشون مرد عملن

دیدار ایشون با هدیه خانم (ببخشید آقای مشایی خودمونی گفتم) که

باعث یه سری جنجالها شد هنوز از خاطرها نرفته که

مهتاب کرامتی، الناز شاکردوست، محمدرضا گلزار، مهناز افشار، تهمینه میلانی و جهانگیر کوثری هم به لیست اضافه شدن

آقای مشایی جون عمه ات

این جوونا خوشکلا رو فعلا بی خیال شو

ببین پیشکسوتا دارن از غم دوریت یکی یکی از دست می رن و پر پر می شن

فرصت کردی یه سری هم به اونا بزنی بد نیسا

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 10:7 توسط | |

خوشحال نباشید

                                                              من هنوز

 

                      زنده ام

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 9:16 توسط | |

Design By : Night Melody